خدایا شکرت....

ای کاش میتونستم دستاتو ببوسم و بگم خیلی خیلی گلی ...

بعضی وقتها میشینم و به لطف و بزرگیت فکر میکنم و میگم چطور ممکنه

که یه ادم رو از اون پایین میکشی بالا و اونقدر بهش عزت میدی

که خودش فکر میکنه معجزه رخ داده ...

آره واقعا ، مگه میشه بجز معجزه چیز دیگه اسمشو گذاشت ...

اما چند ثانیه نمیگذره که یه بغض دیوونم میکنه...

اونم فقط خودت میدونی و من ....

............................................................................

آدمهای ساده را دوست دارم. 


همان ها که بدی هیچ کس را باور ندارند.

 
همان ها که برای همه لبخند دارند. 


همان ها که همیشه هستند، برای همه هستند.


آدمهای ساده را باید مثل یک تابلوی نقاشی ساعتها تماشا کرد؛ 


عمرشان کوتاهاست. 


بسکه هر کسی از راه می رسد یا ازشان سوءاستفاده می کند

یا زمینشان میزند یا درس ساده نبودن بهشان می دهد. 


آدم های ساده را دوست دارم . 


بوی ناب “آدم” می دهند

 

+ دوشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩۱ ٤:۳٠ ‎ق.ظ محمد پيام هاي ديگران ()





بازم بعد از مدتها اومدم....

تاخیرم خیلی طولانی شد اما چه کنم که این دردا تمومی نداره...

ماکه از این دنیا ناامید شدیم رفت.فقط امیدم بخداست.تو این روزها

خیلی غصه تو دلمه.دیروز از زور ناراحتی بعد از مدتها رفتم ساحل.خیلی

آرامش قشنگی داشت .تا لحظه غروب آفتاب اونجا نشتسم و با آرامش موجها

حرف زدم و خودمو خالی کردم...

امروز هم با اصرار دوستام ناخواسته رفتم بیرون که  اینجا جشن کارناوال بود.

زیبا بود. درست عین جشنهایی که تو کارتونها می دیدیم بود. نمایش اسب

سواریش از همه جداب تربود.جمعیت زیاد بود شاید اکثریتشون توریست بودند.

هروقت شادی اینا رو می بینیم بیشتر غمگین میشم.دلم ناخوداگاه میره

پیش هموطنایی که این شادیها خیلی وقته که براشون حروم شده.

یادم نمیره درست اولین باری که یکی از دوستای ایتالیایم منو برد کنسرت

اونقدر بغض کرده بودم که انگار تو مجلس ختم پا گذاشتم.اونقدر در کنار هم

شاد بودند که اونجا دلم برای عمر خودم و یه عالمه جوونی که از شادترین

لذتهای زندگی محروم شدن سوخت... 

بگذریم .... میگن جشن امروز یه پیش مقدمه ایه برای جشن pasqua (عید پاک)

روزی که حضرت عیسی به آسمان میره.اینجا تا دلت بخواد جشن دارن حتی

عزاداریشون برای حضرت عیسی هم جشنه...

بعد ار نمایش اسب سواری به پیشنهاد من رفتیم یه جایی که کلی پله میخورد 

تا از اونجا کل شهر زیر پامون باشه.منظرش خیلی زیبا بود.تموم بناهای

تاریخی رو میشد از اون بالا دید. واقعا دیدن مناظر و آدما از بلندی خیلی زیباس

یاد دیالوگ یه فیلم افتادم که میگفت هر چی خودتو از زمین رها بکنی و به 

اوج پرواز کنی دنیا و آدماش هر لحظه برات کوچیک و کوچیکتر میشن تا جاییکه 

دیگه دنیا برات بی ارزش میشه...

امروز کلی راه رفتیم تو راه یاد غمهایی افتادم که تو دلم خیلی وقته لونه کردن

اما چه میشه کرد با این دنیای نامرد...

+ دوشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸٩ ۳:٢٧ ‎ق.ظ محمد پيام هاي ديگران ()





سالوادر منم رفت....

 باور کردنی نیست اما چند روز قبل سفرش بمن گفت که داره برای همیشه

به شهرش(جزیره سیسیل ) بر میگرده...

انگار آب سرد رو بدنم ریختند.بدجور شوکه شدم

اما انگار یادم رفته بود که همیشه این جدائی قانون دنیاست....

امروز سه هفته است که دیگه این مرد دوست داشتنی رو نمی بینم ...

مردی که این دنیا همیشه بهش افتخار میکنه....

درسهای بمن آموخت که تا آخر عمرم فراموششون نمیکنم....

اینجا فقط بارون میاد... اشکهای آسمون تمومی نداره...

گهگاهی هوس میکنم زیر این اشکها قدم بزنم ... آرامش خوبی بهم میده .

منو می بره به یه دنیایی که آدماش بینهایت مهربون و دوست داشتنین...

آرزو میکنم ای کاش تو همین دنیا زیبا بمونم و برنگردم...

سخته ، خیلی سخته زندگی کردن با آدمایی که تموم فکر و ذکر و نیت شون به

سوء استفاده  می گذره.اونقدر درو هستن که کافیه به نیازشون برسن بعد

دیگه انگار نه انگار که دوستی بوده که ادعای صداقت و مهربونی میکرد...

اشکای آسمون شدید و شدیدتر میشه .یه نگاهی به آسمون میکنم و

چشمامو می بندم و بخدا میگم پس کجان آدم خوبای این قصه پر غصه زندگی؟

خدا جون یه سالوادر بهم دادی اما خیلی زود رفت ...

خدا جونم میدونم آین ادم خوبات هستن اما کمکم کن از نزدیک روح لطیفشون

و حس کنم... نذار میون اونایی که وجودشون داغونم میکنم بپوسم...

تنها امیدم خدا جون لطف بی نهایتی که هیچ وقت ازم دریغ نکردی....

باز با یه دنیا امید راه می فتم...

+ شنبه ۸ آبان ۱۳۸٩ ٢:۳۸ ‎ق.ظ محمد پيام هاي ديگران ()





سالها و ماهها و روزها گذشتند و امشب عقربه های ساعت تولد مرا صدا زدند...

ناخوادآگاه به خود آمدم و برگشتم و تموم سالها رو در چند لحظه مرور کردم...

آری عمر جوونی داره کم کم میره و یه دنیا خاطره با خودش به یادگار میذاره...

امسال دومین ساله که برای تولدم تنهام اینجا ... 

امشب ؛

اومدم این شب باارزش زندگیمو اینجا بازم ثبت کنم...

اومدم بیاد بیارم تموم خاطرات تلخ و شیرینی که یه دنیا تجربه بهم دادند...

اومدم بیاد بیارم سختیها و مصیبتهایی رو که لحظه لحظه شون

 با تموم غمهاشون آدمهای بی وفای قصه این زندگی رو نشونم دادند...

اومدم با اشک شوق ببوسم دست پدری که  همیشه دستهای

مهربون و پر زحمتش رو روی قلبم احساس می کنم و  

در آغوش بگیرم مادری که وجودش سراسر آرامش و بزرگیست...

اومدم فریاد بزنم و بگم خدایا خیلی دوست دارم.....

بخاطر خیلی چیزها که اینجا نمی تونم بگم اما بهم عزت و

بزرگی دادی در برابر کسانی که غرورشون بزرگترینثروتشون بود...

بی نهایت دوست دارم معبودم

معبود مهربونم ؛

در این شب تولد میخوام دعا کنم نه برای خودم بلکه برای همه ، 

برای همه عزیزام ، برای همه دوستام ، برای همه اونایی که محتاج

تو هستند و حتی میخوام برای اونایی که مرا با قلب سنگیشون

شکستند دعا کنم...

ازت میخوام حاجت همه مونو برآورده کنی....

+ یکشنبه ٢۱ شهریور ۱۳۸٩ ٤:٠٠ ‎ق.ظ محمد پيام هاي ديگران ()





بعد از مدتها تو اولین شب مهمونی خدا بازم گرد و غبار این کلبه رو

پاک می کنم و شروع به نوشتن می کنم... 

بعد یکسال دوباره قدم به سرزمینم گذاشتم.

یکسال با یه دنیا تجربه...

غمها و شادیهاش با تموم خاطراتش گذشتند...روزهایی که حتی با

تموم شرایط سختش معبود مهربونم همیشه همراهم بود...

همیشه آدمهایی رو سر راهم گذاشت که

 هیچ وقت سختی غربت رو حس نکردم ...

salvatore عزیز یکی از اوناست که اگه نگم مثل پدر دروغ گفتم همیشه همراه

و یاور و دوست من بود...هیچ وقت فراموشش نمیکنم و تا لحظه ای که زنده ام

سعی می کنم مثل فرزندش باشم... مردی که بقول خودش ایمانی درون

قلبش نبود اما چنان محبت درونش شعله ور بود که فکر می کردم فرستاده

خداست... مردی که  مثل اون هیچ وقت ندیده بودم و نخواهم دید...

بهرحال تجربیات بزرگی در این یکسال زندگی تو غربت پیدا کردم...

انگار معبودم میخواست چشمم را به روی خیلی از واقعیتهای دنیاش باز کنه...

امشب شب اول مهمونی خداست... خدا رو شکر میکنم که تو این ماه عزیزش

تو وطن خودم هستم... همین شنیدن صدای اذانش به یه دنیا می ارزه...

معبودا بازم عاجزانه دست یاری بسویت دراز میکنم ...

امیدوارم این بنده ناچیزت هم هنوز ابرویی در درگاهت داشته باشه ...

 

+ پنجشنبه ٢۱ امرداد ۱۳۸٩ ۱:۱٩ ‎ق.ظ محمد پيام هاي ديگران ()





سلام بر تو که امشبم نیستی مثل صدها شبی که بی تو گذشتند....

می بینی هنوزم دیوونم...

تو همه چی رو عین آب خوردن فراموش کردی اما

من همچنان شبا بیاد تو چشمامو خیس می کنم...

نمیدونم به این میشه گفت وفاداری یا حماقت....

اما تو که منو میشناختی...

خودم می سوزم هرشب اما نمیذارم خاطراتم بسوزه و تموم بشه....

آره من با این حماقت زیبا هنوزم زنده ام....

+ چهارشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸٩ ٥:٢۳ ‎ق.ظ محمد پيام هاي ديگران ()





 

چه اشکی میریزه امشب آسمون....

انگار بازم یه دلی‌ یه گوشه این دنیای کثیف

شکسته که آسمون اینطوری اشک میریزه....

آروم بی‌ صدا مثل یه کودک معصومی پشت

این پنجره چوبی به یه نقطه نه معلومی خیره شدم...

غرق تو خاطراتی هستم که همیشه همراه من هستن

تموم خاطراتی که همیشه زجرم میدان...

آره آسمون گریه کن این بار برای دل من ....

برای دلی‌ که همیشه به خاطره دل اون از خودش گذشت....

اما حیف که اون هیچ وقت اینا رو نفهمید....

نفهمید که تو این دل چی‌ می‌گذره....

آره آسمون گریه کن اینبار به جای من اشک بریز...

یادش بخیر چه رویأی برام درست کرد...

 دست تو دست هم، کریسمس،تحویل سال،کنار هم....

آه...حیف...چه راحت رفت...چه سنگدل رفت...

نفهمید چه قد سخته تنها گذاشتن تو غربت....

نفهمید به سر کسی‌ که همیشه میگفت نفسم چه بلأیی میاد...

آسمون گریه کن تا بدونم حداقل تو این دنیا یکی‌

برای این دل تنها گریه می‌کنه.....

................................................................................................................................

پانوشت

۱.چه روزهای سختیه این روزا...

هم اتاقیم این پسر مهربون ایتالیائی هم داره میره...

تنها کسی‌ که تو این مدت غم منو حس کرد...بهم امید میداد...

آره بازم جدایی بدترین قانون دنیا...

۲.چقدر این آهنگ‌ای کاش احسان خواجه امیری قشنگه...

منو بی‌ اختیار یاد سازم میندازه...

دارم گوش می‌کنم و تمام خاطرات زنده می‌کنم

 

+ چهارشنبه ٢٥ آذر ۱۳۸۸ ٢:۳٢ ‎ق.ظ محمد پيام هاي ديگران ()





 کاش می دانستم راز آن قلب پر از سنگت

که وجودم را به آتش خود زد و رفت...

کاش خواب بود....

کاش می مردم و

همدستی تو و این روزگار ناجوانمرد را نمیدیدم....

کاش محبت و وفا عمرشان اینقدر کم نبود....

کاش و کاش و کاش ...  

+ یکشنبه ٢٤ آبان ۱۳۸۸ ٢:۱٧ ‎ق.ظ محمد پيام هاي ديگران ()





یادته اون روزها....

یادته چه روزها و شبهایی داشتیم.....

چقد شاد بودیم..... چقد قهقه میزدیم و می خندیدیم....

با هزار آرزو صبحها چشمامونو باز میکریم

و با هزار امید شبها روی هم میذاشتیم...

وای که چه دوران رویایی بود.....

کم کم که بزرگتر شدیم  شادیهامون کوچیک و کوچیکتر شد...

اونقد کوچیک شد که یه غم بزرگ جای اونو گرفت....

اونقد بزرگ که احساس کردم دیگه طاقت موندن ندارم....

طاقت دیدن اون همه درد رو ندارم.... طاقت تماشای خون و اشک را ندارم...

حالا که چشمامو باز کردم خودمو فرسنگها دورتر از اون سرزمین غم میبینم....

سرزمینی که زمانی بهشت رویاهام بود تبدیل به جهنمی شد که آتشش را

در هنوز در وجودم حس میکنم.... 

و تو ای حاکم ببین که چه کردی با این جوانی که

سالیانیست ستم تو او رو افسرده و پیر کرده....

ای کاش موهای سفیدم را میدیدی و باورم میکردی ...

ومن بار سفر از آن سرزمین بستم

به امید بازگشت آن روزهای رویایی که دوباره از ته دل قهقه بزنیم...

.......................................................................................................

.......................................................................................................

پ ن : لطف خدای مهربون و دعاهای شما دوستان گل همیشه پشت و

پناهم بودند...این بار هم بهتر از همیشه حس میکنم...این بار هزاران فرسخ

دور از وطن.....

پ ن : اینجا همه چی خوبه و عالیه.... خدا رو  شکر مثل اونجا استرس ندارم...

آرامش اینجا خیلی دلنشینه....

پ ن : بازم از همتون میخوام همچنان منو تو دعاهاتون فراموش نکنید...

+ شنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸۸ ۳:۱٩ ‎ق.ظ محمد پيام هاي ديگران ()





غرق در افکار پیچیده ای هستم. تا 3 ماه دیگه قراره پا به سرزمینی بگذارم

که همیشه از کودکی حس خوبی به آن داشتم...

کشوری با تمدن چند هزار ساله و مردمانی احساسی تا حدودی نزدیک به فرهنگ خودمان....

آری آنجا کشوری است بنام ایتالــــیا....

روز پنج شنبه دهم اردیبهشت ماه بود.... داشتم از اضطراب جون میدادم...

قرار بود نتیجه امتحان levele 2 مدرسه ایتالیایی

 از طریق سایت مدرسه اعلام بشه...

شب قبلش با اینکه برام سخت بود اما از خدا اینطور خواستم:

خدایا اگه میدونی که تو این قبولی و رفتن خیره قبولم کن

اما اگر غیر از اینه با اینکه برام سخته اما راضیم به حکم تو...

آری لحظه لحظه تا اعلام نتیجه در برزخ خودم بودم

اما یاد دعای شب قبل آرومم میکرد....

قرار بود ساعت 7 بعداز ظهر تنایج اعلام شود ...

حدود 9 ماهی شب و روزم زبان ایتالیایی بود...

روزهای عید میشد که سه یا چهار روز رنگ آفتاب رو نمیدیدم....

خلاصه ثانیه ثانیه های این برزخ هم به سختی میگذشتند....

حدود ساعت 4 بود که ناگهان صدای زنگ گوشی ...دیدن شماره همکلاسیم...

یه دفعه تمام تنم سست شد... احساس کردم تموم تنم داره میلرزه...

صدای اونور گوشی بی مقدمه گفت تبریک....دیگه چیزی نمیشنیدم........

وای خدایا قربونت برم.......

 دوباره یاد دعای دیشب افتادم بی اختیار بغض کردم....

خوشحالیم بیشتر این بود که اون دعا رو کرده بودم.

حالا اعتماد به نفس بیشتری داشتم...

آری لطف معبود مهربونم دوباره شامل حالم شد و با دعاهای دوستان گلم و

زحمتهای چند ماه ام تونستم ویزای تحصیلی تو دانشگاهای ایتالیا رو بگیرم...

اون روز همه جا جشن و شادی بود...

 تو خونه مامان از خوشحالی گریه میکرد...همه دوستام منتظر خبر من

 بودند...یکی از همکارام وقتی شنید میخواست از خوشحالی فریاد بزنه

 اما زور زوری جلوی خوشو گرفت... یکی از دوستام از خوشحالی

گریه میکرد یکی تبریک میگفت...

وقتی این همه احساست بی ریا رو میدیدم شادیم صد برابر میشد...

اگه خدا بخواد 26 آگوست(4شهریور) از اینجا میرم...

با همه سختیها و عذابهایی که اینجا کشیدم

اما بازم جدایی و دل کنده سخته... دل کندن از خانواده ، دوستام ...

اما باید رفت همونطور که آخر قصه این زندگی همینه...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ ن :بازم دست همه دوستای گلم رو میبوسم که مطمئنم

 دعاهای اوناست که همیشه کار خودشو میکنه...

اما امیدوارم باز هم این لطف بی کرانتون شامل حالم بشه....

پ ن :قراره اگه خدا قسمت کنه برم شهر roma (رم)

 دانشگاه sapienza مهندسی عمران بخونم....

پ ن :اگه بازم عمری باقی موند سعی میکنم اونجا هم وبلاگم بروز کنم

 و از خاطراتم در اونجا بنویسم....

پ ن :از خدایا مهربونم عاجزانه میخوام که در این سفر زندگی

 همیشه یاور و همدمم باشه...

+ سه‌شنبه ۱٢ خرداد ۱۳۸۸ ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ محمد پيام هاي ديگران ()